تبليغاتX
ستاره نقره ای

ستاره نقره ای

 

 

من ياد گرفته ام: مهم نيست كه در زندگي چه داری،

 بلكه مهم اينست كه چه كسي را داری ...                                

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:40 توسط المیرا| |
 

 

دریاچه دل پاک و نجیبی دارد / بنگر که چه حالت غریبی دارد

آن موج که سر به صخره ها میکوبد / با من چه شباهت عجیبی دارد . . .

 

                                                   *****************

 

در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج . . .

 

                                                *******************

 

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم ، خوب نگام کنی همونم . . .

 

                                              

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:25 توسط المیرا| |
 
 
 
در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام
 
 

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
 
 

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
 
 

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...
 


گزيده ای از قصيده
آبی خکستری سیاه

حميد مصدق
 
 

 

                                               **************

 
 
 
خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابيم

که در آن دولت خاموشیهاست
 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

”گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
 

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست
 
خرمن خواب مرا می چیند
 

آسمانها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال
 
 

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه
 

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست
 
 
 
ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال
 

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست
 

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و دراین راه تباه
 

عاقبت هستی خود را دادم
 
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
 

 
 

گزيده ای از قصيده آبی خکستری سیاه
حميد مصدق

  

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:15 توسط المیرا| |
 

 

یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم

انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم

هرگز نتوانی تو ز من دور بمانی

چون عکس تو در سینه خود قاب گرفتم

 

 

 

 

 

                                                      ***************

 

به یاد آشنایان آشنا باش

به پیوندی که بستیم باوفا باش

همیشه یاد تو در خاطرم هست

تو هم هرجا که هستی یاد ما باش

 

 

                                                       ****************

 

 

شیشه پنجره را باران شست ,

از دل من اما ...

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

 

                                                     ***************

 

 

 وقتیکه عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست وقتیکه تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم وقتیکه دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری می کنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که ارامش چیست و هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم...

 

 

                                                   ****************

 


 صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا نشسته ام تا شاید صدایم کنی صدایم کنی ومحبت بی دریقت را نثارم کنی...
 

                                               

 

 

 


 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:25 توسط المیرا| |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:50 توسط المیرا| |
 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:10 توسط المیرا| |
 

 

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن



بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و
عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟



سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت



تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس



عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم



رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن



هنوز یه
قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم



همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 

 

 دوست دارم  .......

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:35 توسط المیرا| |
 
 
 
 
 
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
 
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
 
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
 
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
 
 
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
 
به تو روزی میرسم من که بمیرم
 
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
 
تا قیامت توی دستای حقیرم
 
 
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
 
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
 
من که از اول قصه گفته بودم
 
غیر تو با سایه م نمی جوشم
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:15 توسط المیرا| |
 

 

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره


 

****************

 

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه

 

*********

 

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره ....

 

 

ترانه سرا : پویا بیاتی

 


 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:35 توسط المیرا| |
 

 

 

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
ميکنم تنها، از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر ، سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي ، اين شب چقدر تاريک است
خنده اي کو به دل انگيزم؟
قطره اي کو که به دريا ريزم؟
صخره اي کو که بدان آويزم؟
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را غم هست به دل
غم من ليک ، غمي غمناک است


 

سهراب سپهري

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:10 توسط المیرا| |