ستاره نقره ای
دوستی از دوستانم در درود تاق شال دست باف فومنی منقل اسپند و عود کاشمر فرش ابریشم به نقش یا علی ترمه و جام و قدح یک در میان حجله سیصد چراغ یک تنی بر در و دیوار خانه صد قلم در میان مجلس و ما بین جمع قاب کرده وان یکاد و چارقل باز تا شادان شود در آن جهان واعظی با فهم و دانا و بلد اهل فامیل ریا کار و دغل دوستان با وفا با تربیت مجلسی با احترام و با شکوه گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است مجلسی با آن شکوه و احترام مجلس با آبرو و با وقار رفت در پس کوچه ها پیدا کند دید شیخی با عرقچین و عبا گفت : ای دستم به دامانت بیا مجلس ختمی است وعظی مختصر شیخ از هول هلیم روغنی آمد و شد در عزایش نوحه خوان بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد من خودم او را بزرگش کرده ام من نمی گویم چرا رنجور بود وه چه شب های درازی را که من مجلس آرای و سخن پرداز بود ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم او نه تنها بر منش ایثار بود ما به او احساس دیرین داشتیم آتشی در این هوای سرد بود نازنینی رفته است از بین ما هر شب جمعه بداد از پیش و پس یاد باد آن شب که خود را باختم زیر گوشش نرم کردم زمزمه سر به زانویش نهاده سوختم دست خود را بر سر و گوشم و کشید کی همه نفرین و عصیان و گناه تو چه سرّی با زن ما داشتی تو نپرسیدی ز قبل گفتگو جمع گشته گرد او پیر و جوان آی قنداق آورید و چای داغ این یکی می شست رویش را به آب این وری نبضش گرفته می شمرد دکمه های پیرهن را کرده باز ذره ای تربت بمالیدش به کام مؤمنی دستان خود برده به جیب پیرمردی گفت : این آشوب چیست ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت تا طلسم آن ننه مرده شکست لب گشود و در سخن شد کم کَمَک با طنابی سفت بندیدش به هم لیک جا تر بچه چون مرغی پرید شاعر: سید محمد رضا عالی پیام بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم . در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو ، درخشيد باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد : يادن آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم . تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت . من همه ، محو تماشاي نگاهت . آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ي ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو يه من گفتي : - « از اين عشق حذر كن ! لحظه اي چند بر اين آب نظز كن ، آب ، آيينه ي عشق گذران است . تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا ، كه دلت با دگران است ! تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! » با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ - ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم ! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر ، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ، من نه زميدم ، نه گسستم ... » باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! » اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد ، ماه بر عشق تو خنديد ! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم . رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب هاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عشق آزرده خبر هم ، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... « فريدون مشيري » سلام به وبلاگ جدیدم (( یا علی ابن ابن ابیطالب )) سر بزنید از نظراتتون هم خوشحال میشیم ... آدرسش تو پیوندها هست «میزنم با شتاب، در باران» مهدی خلیلیان آدمهای خوب از یاد نمیرن، از دل نمیرن، از ذهن نمیرن،ولی زودتر از اینکه فکرش رو بکنی از پیشت میرن شکسپیر تصمیم شبیه به ماهی است، گرفتنش آسان و نگه داشتنش دشوار است. دوما موفقیت یعنی سازگاری با حوادث روزگار . فلوتر
شادی را علت باش ، نه شریک ... و غم را شریک باش ، نه دلیل زرتشت تخیل از علم مهم تر است، علم محدود است اما تخیل عالم را فرا می گیرد آلبرت اینشتین انسان شکست نمی خورد بلکه دست از تلاش بر میدارد. ارنست همینگوی این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند. وین دایر
رسيدن به تو خياله مي دونم
تو ميگي يه روزي مال من ميشي
اما موندت محاله مي دونم
تو ميگي شبا دعامون مي كني
چشمه چات زلاله مي دونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كاملمهلاله مي دونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله مي دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله مي دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره مي ري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله مي دونم

من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟
تو ميگي نه ، رفتم از هوش
من ميگم كه رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيروون ؟
تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟
تو مي پرسي نا اميدي ؟
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
من ميگم تو خيلي نازي
تو ميگي غرق نيازي
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم كردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم دل تو رفته
تو ميگي هفت روزه هفته
من ميگم راه تو دوره
تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم
تو ميگي حرفاي مردم ؟
من ميگم نگذري ساده ؟
تو ميگي آدم زياده
من ميگم دل به تو بستن ؟
تو ميگي اينقده هستن
من ميگم تنهام ميذاري ؟
تو ميگي طاقت نداري ؟
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم اهل بهشتي
تو ميگي چه سرنوشتي
من ميگم تو بي گناهي
تو ميگي چه اشتباهي
من ميگم كه غرق دردم
تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟
تو ميگي تشنمه راستي
من ميگم از غم آبه
تو ميگي دلم كبابه
من مي گم برو كنارش
تو ميگي رفت پيش يارش
من ميگم با تو چيكار كرد ؟
تو ميگي كشت و فرار كرد
من ميگم چيزي گذاشته ؟
تو ميگي دو خط نوشته
من ميگم بختش سياهه
تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته كه حالا
تو مي گي مونده خيالا
من ميگم مي آد يه روزي
تو ميگي داري مي سوزي
من ميگم رنگت چه زرده
تو مي پرسي بر ميگرده ؟
من ميگم بياد الهي
تو ميگي كه خيلي ماهي
من ميگم ماهت سفر كرد
تو ميگي تو رو خبر كرد ؟
من ميگم هر كي با ماهش
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه
تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست
تو ميگي معشوق برنده ست
من ميگم به روزها شك كن
تو ميگي بهم كمك كن
من ميگم خدانگهدار
تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
پشت تو آب نمي ريزم
كه نروندت عزيزم 
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست 
همسرش مرد و عزادارش نمود
تا عزاداری به رسم آن دیار
آبرومندانه گردد برگزار
آگهی در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد
چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب
لای خرما مغز گردو بی حساب
تکه حلوا لای نان بستنی
شربت و شربت خوری ، قند و شکر
قاری و مداح و میز و صندلی
گیره ی نقره برای استکان
رحل و سی جزء و بلن گوی سونی
بیرق و ریسه ، کتیبه با علم
ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع
نصب کرده در میان تاج گل
روح آن مرحومه ی خلد آشیان
کرد دعوت تا سخنرانی کند
***
آشنایان قدیمی هرکدام
آمدند از راه یک یک با سلام
کاسب و همسایه و اهل محل
آمدند از بهر عرض تسلیت
لیک واعظ غایب و او در ستوه
جای بهتر رفته آن معده پرست
بی سخنرانی نمی گردد تمام
بی سخنرانی بود بی اعتبار
**
ساعتی بی واعظ و منبر گذشت
عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت
واعظی تا مدح میت را کند
ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا
از غم و غصه رهایم کن ، رها
پول بستان ، آبرویم را بخر
رفت با سر توی دیگ ده منی
طبق عادت هی چاخان پشت چاخان
رفت بر منبر سخن آغاز کرد :
او بری بود از بدی و هرزگی
می شناسم من ورا از بچگی
کودکی بود و سترگش کرده ام
رازها در بین ما مستور بود
صبح کردم با وی اندر انجمن
با همه اهل محل دمساز بود
مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم
مطمئنم با شما هم یار بود
خاطرات تلخ و شیرین داشتیم
جمله مردان را دوای درد بود
از کجای او بگویم با شما
بر گدایان نان و خرما و عدس
دست را در گردنش انداختم
درد دل گفتم به او یک عالمه
چشم در چشمان شوخش دوختم
از سر رأفت در آغوشم کشید
**
تا رسید این جا سخن صاحب عزا
بر سر او کوفت با چوب عصا
با عیال خویش کردی اشتباه ؟
دختر سعدی ورا پنداشتی؟
زن بود لیلی و یا مرد ای عمو ؟
**
گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد
کف به لب آورده و خاموش شد
آن به این دستور می داد این به آن
دیگری می گفت : گِل زیر دماغ
آن یکی می گشت دنبال گلاب
آن وری بین دو کتفش می فشرد
سوی قبله کرده پاها را دراز
باد می زد دیگری او را مدام
زیر لب می خواند هی امّن یجیب
این بابا جنی شده چیزیش نیست
من هشل لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت
هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست
گفت : کو آشیخ ؟ ای مردم کمک
تا حق او را کف دستش نهم
شاه بیت ماجرا را بشنوید:
شیخ کز این ماجرا آزرده بود
میکروفن را با بلن گو برده بود
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ...

![]()

میخورم پیچ و تاب، در باران
مثل «سهراب»، کاشکی دستم
برسد «.. پای آب»، در باران
تو، دعا کن مرا، که میدانم
میشود مستجاب، در باران
آسمانِ نگاه تو دارد
جلوه ماهتاب، در باران
از نگاه تو، میتراود نور
مثل رقصِ شهاب، در باران
قاصدِ عشق، میکُنَد شب و روز
به دلِ من، خطاب، در باران...
آه! ای چشمهای تو، خورشید
بَر دلِ من بتاب، در باران 



.jpg)


.jpg)


